INTERVIEW

Majid Khoshdel

مجيدخوشدل

پنجشنبه ۱۸ شهريور ۱۳۸۹ -  ۹ سپتامبر ۲۰۱۰   

باید دید و فراموش نکرد!
گفتگو با «شهلا»
مجید خوشدل

کشتی شکسته ی حکومت اسلامی تنها بر دریای خون مبارزان آزادی و عدالت اجتماعی شناور نبوده است. نظام برخاسته از آموزه های مذهبی- خرافی که ریشه در قرون وسطی دارد، در سی سال گذشته حیات فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی جامعه ی هفتاد و پنج میلیونی ایران را نشانه گرفته است.

شاید آنقدرها مهم نباشد که در تندپیچ های تاریخی«اندیشمندان» جامعه ایرانی در داخل و خارج چه می گویند، چه می نویسند و چه ادعاهایی می کنند.  هر چند بنا بر کارکرد مخربی که استبداد سیاه در سی سال گذشته در کشورمان داشته است، اغلب غم بادها و غم نوشته ها قابل درک باشد، اما با افعی های جرّاری که بر کتفِ جامعه خوش نشسته و روزی دوصد قربانی می گیرد، چه باید کرد؟

 

به خشونت رفتاری و ظاهری این جماعت نگاه کنید؛ به نظامی که از رهبر، رئیس قوه مجریه، قضائیه و مقننه اش گرفته تا فرماندهان ارتش و سپاه؛ تا رو‌ٔسای وزارتخانه ها و ادارات ... مسئولان نهادهای ورزشی و مراکز فرهنگی تا مجری برنامه های تلویزیونی... پلیس و پاسدار و پاسبانی که روز وشب به چشم می آیند، تا اغلب مخالفان سازمان یافته ی جماعتِ درقدرت؛ که همه و همه به درجاتی در اشاعه ی خوی درّندگی، خرافه پرستی؛ عقب ماندگی؛ عوامفریبی، دروغ؛ دروغ و باز هم دروغهایی که محمل شرعی دارند و بیان و عمل شان جایز است، سهیم و شریک بوده اند، نگاه کنید. حالا به بخش زیر نیز توجه کنید:

       

در یک سال گذشته نشریات دولتی ایران رقم مبتلایان به اختلال های روانی و عصبی را ۲۱ تا ۴۵ درصد از کل جمعیت ایران اعلام کرده اند. هیجده تا سی و پنج میلیون ایرانی از اختلالات روانی با درجات مختلف رنج می برند. در تجربه با پناهجویان ایرانی ارقام داده شده را  اگر نه بیشتر، کمتر نمی دانم. 

باید توجه داشت که ارقام بالا تعدادی صفر و یک در فرهنگ ایرانیان نیست که پیش و پس کردن شان مابه ازای اجتماعی نداشته باشد. ۲۱ تا ۴۵ درصد بیمار روانی؛ هجده تا سی و پنج میلیون انسانی را شامل می شود که چون زنده اند، رنج می کشند و رنج می دهند؛ و چون ارتباط اجتماعی دارند،تولید مثل می کنند و شبیه سازی.      

اگر جزو آن دسته از ایرانیانی باشیم که باور دارند، زمان تغییرات بنیادین در ایران دور نیست، بایستی به واقعیت های پیدا و پنهان آن جامعه توجه کنیم. باید بپذیریم، معجزه ای به قوع نخواهد پیوست و دستی از آسمان برای کمک به سازندگی دراز نخواهد شد.  

*    *    *

برای سال جدید میلادی می خواستم ساز گفتگویی را کوک کنم که پیام عشق و دوستی و صفا را با خود داشته باشد؛ چیزی که جایش در جامعه ما خالی خالی ست. اما با حوادثی که در ایران می گذرد، چگونه می توانستم چشم بر واقعیت های آن جامعه فرو بندم و به تبلیغ عشق و شادمانی بنشینم. راستش این کار از من ساخته نبود. تا این که گفت‌گویی که در آخرین روز ماه اکتبر سال جاری انجام داده و انتشارش منوط به اجازه مصاحبه شوند بود، به دادم رسید. گفتگویی با یکی از عزیزان خُرد شده در زیر چرخ دنده های«طاعون سیاه». 

 

   

 

 

* واقعاً از شرکت ات در این گفتگو خوشحالم و از این بابت از تو تشکر می کنم.

* مرسی.

* کم کم داریم به سال نو میلادی نزدیک می شویم. به من بگو چه آرزویی داری؟ بزرگترین آرزویت برای سال جدید چیه؟

- (زمزمه) آرزو؟ (مکث)... هیچی، آرزوی خاصی ندارم.

* باشد. به من اجازه دادی در این گفتگو وارد جزئیاتی از زندگی ات شوم و پرسش هایی را با تو در میان بگذارم: مدتی است که از بیمارستان مرخص شدی؛ یعنی بعد از بارها بستری شدن. در مدتی که بستری بودی، هر بار که به ملاقات ات آمدم، خُرد و خمیر بودی. دنباله حرف را خودت بگیر.

- اوه، دوران سختی بود (مکث)... آن وقتها دارو می خوردم و برای همین همیشه گیج و منگ بودم. اما الان خیلی بهترم.

* الان چه طور[دارو می خوری]؟

- خیلی کمتر از گذشته، که دوزِ آن پایین است.

* در مدتی که در اینجا[انگلستان] زندگی می کنی، چندین بار در بیمارستان روانی بستری شدی، بیرون آمدی و دوباره بستری شدی. این ماجرا از کی شروع شد؟

- بستری شدن ام[در خارج] از  ۲۰۰۴ شروع شد، تا پارسال[ادامه داشت.]

* در این مدت چند بار بستری شدی؟

- خیلی زیاد، یادم نمی آید.

* آشنایی من با تو به اوایل ۲۰۰۶ برمی گردد. این سال، سال خوبی برای تو نبود. همین طور سالهای ۲۰۰۷ و  ۲۰۰۸ . خوشبختانه الان پروسه بهبودی ات را طی می کنی و نسبت به گذشته خیلی تغییر کردی. آیا در طول این سالها همش دارو مصرف می کردی؟

- بله.

* می خواهی راجع به این موضوع صحبت کنی؟ اصلاً  از اثرات جنبی داروها برای ام بگو.

- آدم بدن اش بی حس می شود؛ خستگی داری. وقتی صبح ها بیدار می شوی، برای مدتی پاهایت بی حس است؛ دستهایت لرزش دارند؛ معمولاً موقعیت خودت را نمی شناسی؛ بعد از مدتی آدم احساس می کند تمرکر ندارد؛ حافظه اش کم شده؛ آدم حس می کند قسمتی از مغزش خالی است؛ خیلی کابوس می بیند.

* و تو کابوس می دیدی؟

- خیلی زیاد.

* راحت می خوابیدی؟

- نه، خوابیدن ام خیلی سخت بود.

* یادت هست، اولین باری که در بیمارستان بستری شدی، می دانستی برای چی بستری ات کردند؟

- (مکث طولانی)... اولین بار یادم نمی آید.

* از هر وقتی که یادت می آید؛ از همان اولین ملاقات هایی که با هم داشتیم، بگو.

- (مکث طولانی)... فکر می کردم بی خودی مرا خوابانده اند. فکر می کردم سالم ام و نبایستی آنجا باشم.

* و برای همین معمولاً با دیگران دعوا و بگو مگو داشتی؛ فکر می کردی همه بر ضدِ تو هستند؟

- بله، این طور فکر می کردم. در این مدت فقط شما بودی که به من گوش می دادی و تا آخرش با من ماندی. من هیچچوقت با شما بگو مگو نداشتم...

* با پوزش از تو، مجبورم صحبت ات را قطع کنم. این قسمت تنها قسمت ممنوعه ی این گفتگو است. از تو خواهش می کنم من را به این گفتگو وارد نکن، چون می خواهیم راجع به تو حرف بزنیم. قبول؟

- اگر شما می گویی، باشد.

* ممنونم. همان طور که گفتم، سال ۲۰۰۷ و ۲۰۰۸ سال سختی برای تو بود. تجسم و تصور این دو سال از عهده خیلی ها خارج است. اما تو این سالها را پشت سر گذاشتی. به من بگو چقدر از این دو سال را به خاطر داری.

- قبل از این که تراپی بشوم، چیز زیادی به خاطر نداشتم. فقط می دانستم که حالم خوش نیست و همش احساس خستگی و خواب دارم. اصلاً قسمتی از مغزم کار نمی کرد.

* یعنی چه  «می دانستم حالم خوش نیست؟» یعنی می دانستی حال ات خوش نیست؟

- نه به این صورت. همیشه خسته و بی حال بودم و حالت تهوع داشتم؛ سرگیجه داشتم. با این که دلم می خواست آدمها به دیدن ام بیایند، اما حوصله کسی را نداشتم؛ از مردم خوش ام نمی آمد.  مشکل ام این بود که نمی توانستم درست فکر کنم و تصمیم بگیرم. برای همین معمولاً می خوابیدم.

* لطفاً من را اصلاح کن: یکی از بزرگترین مشکل های تو در آن دوره روبرو نشدن با خودت بود؛ «ناآگاهانه» از خودت فرار می کردی و نمی خواستی (خودم را تصحیح می کنم) نمی توانستی با خودت روبرو شوی.

- الان حرف تان را قبول دارم. البته هنوز هم گاهی ناراحت می شوم که از گذشته حرف بزنم. احساس خوبی به من نمی دهد.

* طبیعی است، خیلی ها این حالت تو را دارند. من هم گاهی از خاطرات گذشته ناراحت می شوم. اما چطور شد که بالاخره با خودت روبرو شدی؟

- شما که گفتی پای من را به گفتگو باز نکن.

* (مکث طولانی)... حق با توست. لطفاً به این نکته توجه کن: قطعاً عواملی بیرونی در تصمیم ات برای روبرو شدن با خودت دخالت داشته. این عوامل بیرونی چه احساسی را در تو تقویت یا زنده کرد تا تو با خودت روبرو شوی؟

- (مکث طولانی)... فکر کنم احساس امید را در من زنده کرد. برای اولین بار حس کردم زندگی کردن را دوست دارم. از آن زندگی خسته شده بودم؛ خیلی خسته شده بودم.

* و برای همین گاهی به خودکشی فکر می کردی؟

- بله.

* ببین، چون در این وقت محدود می خواهم به قلب ماجرا که در گذشته های توست وارد شوم، این بخش را گِرد می کنم: ماههاست که تراپی می شوی و خوشبختانه بر قسمتی از مشکلات ات فائق آمدی. مهمترین دستاورد این دوره ریشه یابی مشکل ات در گذشته است. لطفاً ادامه ی صحبت را بگیر.

- درست می گویید. قبل از تراپی نمی دانستم مشکل ام کجاست یا از کی شروع شده و چرا شروع شده. اما یواش یواش هرچه آمدیم جلوتر، چیزهای بیشتری یادم آمد. تا رسیدیم به امروز.

* بسیار خوب. تا جایی که در جریان ام، ماجرای تو از دبیرستان شروع شد. در طول دوران مدرسه با کلی ناملایمات روبرو بودی. مثلاً آن طور که به من گفتی، روزی در مدرسه روسری ات بالا بود و کاکل ات بیرون ریخته بود که مدیر مدرسه تو را با خشونت و توهین از صف بیرون کشید و باقی ماجرا. درست است؟

- بله، آن زن خیلی زشت و بداخلاق بود؛ آن روز با خشونت و فحش و بد و بیراه از من خواست روسری ام را پایین بکشم که من جوابش را دادم...

* چه فحشی به تو داد؟

- فکر کنم به مادرم چیزی گفت و مرا به او تشبیه کرد. برای همین با عصبانیت جوابش را دادم. بعد او مرا کشان کشان گوشه حیاط برد و با تکه ای گچ طوری روی صورتم کشید که فکر می کردم پوستم دارد کنده می شود. بعد از من خواست تا آخر مدرسه گوشه حیاط بایستم و تکان نخورم.

* و تو تا آخر آنجا ایستادی؟

- بله.

* و ظاهراً بچه ها از دیدن ات در آن وضعیت برخوردی خوبی با تو نداشتند؟

- به جز چند تا از دوستان صمیمی ام، بیشترشان می خندیدند و مسخره ام می کردند.

* تو این ماجرا را برای پدر و مادرت تعریف کردی؟

- نه.

* چرا؟

ـ چون فکر می کردم باورم نمی کنند. تازه پدرم که اغلب وقتها خانه نبود و به مادرم هم رویِ گفتن اش را نداشتم.

* و این تمام ماجرا نبود؟

- (مکث)... منظورتان را متوجه نمی شوم؟

* یعنی مشکل تو و مدیر مدرسه ادامه داشت؟

- بله، ما دشمن خونی هم شده بودیم و او هر روز گیر می داد و بهانه ای می گرفت برای اذیت کردن من. نمی گذاشت آبِ خوش از گلویم پایین رود.

* که یکی از دشمنی ها ماجرای آن عکس کذا بود.

- بله.

* لطفاً خیلی خلاصه آن را برای ام تعریف کن.

- یک روز دوباره مرا بی دلیل از صف بیرون کشید و گفت کیف و کتاب ات را بردار و پشت دفتر منتظر باش. بعد ناظم مدرسه آمد و کیف ام را گرفت و من همان طور پشت در منتظر ایستاده بودم که بعد از چند ساعت دیدم پدر و مادرم آمدند مدرسه. آنها بدون اینکه با من صحبت کنند به دفتر مدیر رفتند و بعد از مدتی پدرم بیرون آمد و کشیده ای به صورتم زد که صدایش در مدرسه پیچید. من که حسابی گیج شده بودم، شروع به دویدن کردم. آنقدر دویدم تا خسته شدم (مکث)... و بعد تا چند روز به خانه نرفتم.

* یعنی واکنش تو از آن برخورد وحشیانه، دویدن و فرار کردن بود تا تو از آن محیط خشن و نابرابر دور شوی؟

- بله.

* آن عکس سکسی مال تو بود؟

- عکس سکسی نبود. صورت و نیم تنه ی مردی تا کمر بود و من آن عکس را تا آن روز ندیده بودم.

* و تنها حدسی که می شود زد؟

- کار [...] (مدیر مدرسه) بود. او آنقدر زشت و بددهن بود که کسی نگاهش نمی کرد. ما همیشه می گفتیم، دلیلی که او خودش را آنطوری می پیچاند، زشت بودن اش بود. شاید با این جور عکس ها خودش را ارضاء می کرد.

* از همین وقت بود که فرار کردن های تو از خانه شروع شد؟

- بله.

* چند بار از خانه فرار کردی؟

- خیلی زیاد.

* پس از این ماجراها به مدرسه هم می رفتی؟

- چند باری که رفتم، دیدم بچه ها سربه سرم می گذارند و موضوع را دست می گیرند. اما چیزی که بیشتر از همه عذاب ام می داد، روبرو شدن با مدیر مدرسه بود.

* تا اینکه بالاخره یک روز تو پیشدستی کردی و جلو بچه ها به صورتش تف انداختی و او را زشت و عقده ای صدا کردی.

- بله. چون او خیلی مغرور و فاتحانه با من برخورد می کرد... دستِ خودم نبود و برای همین آن اتفاق افتاد... داشتم می ترکیدم.

* [این ماجرا] اتفاق بود یا از قبل نقشه اش را کشیده بودی؟

- کاملاً اتفاقی بود.

* یعنی روی تلافی کردن و انتقام گرفتن هیچوقت فکر نکرده بودی؟

- چرا، خیلی زیاد. اما آن روز آن اتفاق همین طوری پیش آمد و اصلاً حساب شده نبود.

* این درست است که به صورت مدیر مدرسه چنگول کشیدی؟

- صادقانه به شما بگویم، نمی دانم. خیلی از چیزهای واقعی و تخیلی در زندگی ام با هم قاطی شده. بعضی وقتها فکر می کنم این کار را کردم و گاهی فکر می کنم این هم از تخیلاتِ من است.   

* آیا تا پارسال این خاطره ها را به یاد می آوردی؟

- بعضی هاشان را نه. بعضی های دیگر را جورِ دیگری به یاد داشتم.

* غیرواقعی؟

- بله، تا حدودی؛ آنها را در جزئیات به یاد نداشتم.

* از من خواسته ای به یکی- دو ماجرایی که مدتی بعد از این دوره برای تو اتفاق افتاد، اشاره نکنم،‌ چون آزارت می دهد. که من به خواسته ات گردن می گذارم. به هر حال از این دوره است که مشکلات تو شروع شده، اما تو و خانواده ات از آن بی خبرید. این طور است؟

- (مکث طولانی)... تا جایی که یادم می آید، مادرم می دانست تغییر کرده ام...

* از همان وقت؟

- درست خاطرم نیست. اما هیجده سالم بود که مرا پیش دکتر روانپزشک بردند و او هم یک کیسه قرص و آمپول به من داد. اما بر خلاف شما من فکر نمی کنم مشکل ام از آن دوره شروع شده باشد.

* منظورت را واضح تر بگو.

- مشکلات من از اولین روزی که مدرسه رفتم شروع شد؛ از اولین روزی که در آنجا[ایران] به دنیا آمدم شروع شد.

* کاملاً با تو موافقم. من هم فکر می کنم مشکل تو و میلیون ها جوان و نوجوان ایرانی با سیستم آموزشی ایران گره خورده؛ به نظام فاشیستی ایران . سیستم مخوفی که به زور چماق و سرکوب می خواهد آدمها را به شکل ویژه ای، متحدالشکل بار بیاورد. در این سالها بچه های دیگری را دیده ام که مشکلات مشابه تو را داشتند، در صورتی که آنها از محیط های اجتماعی متفاوتی می آمدند. یک موضوع دیگر: بارها از خاطرات تلخ محیط مدرسه برای ام گفتی،‌ و این که مسئولان مدرسه تلاش می کردند بچه ها را خبرچین و جاسوس بار بیاوردند. تو این قسمت را از همان اولین دیدارها برای ام گفته ای و رنج بردن‌ات از آن را برای ام شرح دادی. اگر خلاصه به این موضوع اشاره کنی، ممنون می شوم.

- از وقتی که یادم می آید، همه از من می خواستند دروغ بگویم. در خانه مهمانی و پارتی داشتیم، به من می گفتند در مدرسه راجع به آن حرفی نزنم. مدرسه که می رفتم، آنها می پرسیدند و من هم بهشان دروغ می گفتم. تا وقتی در ایران بودم، همیشه همین طور بود. جامعه مرا دروغگو بار آورده بود، اما برای دروغ گفتن ام تنبیه ام می کردند (مکث)...

* و تو بارها تنبیه شدی؟

- خیلی زیاد.

* اگر به تو بگویم که زن بسیار حساسی هستی، چه واکنشی نشان می دهی؟ البته حساس بودن به خودی خود خیلی مثبت است.

- (مکث)... راست می گویید. خیلی چیزها آزارم می دهد و مرا می شکند. اصلاً طاقت رنج بردن دیگران را ندارم. رنج بردن زنها بیشتر حالم را خراب می کند. از زور گفتن و بی عدالتی عصبانی می شوم؛ گوشه نشین می شوم. از آدمهای زورگو متنفرم و چشم دیدن اغلب مردها را ندارم...

* چرا؟

- چون برای آنها ما مثل کالایی هستیم و آنها مرغوب ترین را انتخاب می کنند(مکث)... در دنیای ناعادلانه ای زندگی می کنیم.

* با بخش زیادی از حرف ات مواقفم، اما نه با همه آن. (با خنده) اما با بخش «مرد» های ایرانی خیلی موافق ام؛ خیلی هاشان حال من را هم به هم می زنند...

- (خنده ممتد)...

* (با خنده) پوشه ای را باز می کنم که اگر مایل نبودی، سریع آن را می بندم (حتا اگر خواستی این بخش را حذف می کنم). سالهایی که تو را می شناختم از همه چیز خودت متنفر بودی؛ از تن ات، از گذشته ات، حتا از اسم و فامیل ات. راجع به این چی فکر می کنی؟

- (مکث طولانی)... تا حدودی درست می گویید. این را خودم نمی دانستم اما بعد از مدتی[تراپی] دیدم که از هیچ چیزم خوش ام نمی آید. این موضوع خیلی برای ام آزاردهنده بود؛ روبرو شدن با آن خیلی سخت بود. چون قبلاً فکر نمی کردم از خودم متنفّر باشم؛ به آن فًرم لباس پوشیدن و گشتن عادت کرده بودم؛ یعنی نمی دانستم طور دیگری هم می شود بود.

* یعنی برای یک لحظه هم به تفاوتها فکر نمی کردی؟

- فکر نمی کنم. اصلاً یادم نمی آید که به این موضوع فکر کرده باشم. آن وقتها اصلاً فکر نمی کردم؛ نمی توانستم زیاد فکر کنم. همیشه فکر می کردم قسمتی از مغزم خالی شده.

* (با خنده) اما در عوض حالا آرایش می کنی، به سینما می روی، از قدم زدن در پارک لذت می بری.

- (با خنده) درست می گویید. الان از همه چیزهایی که گفتید لذت می برم. از همه بیشتر از موسیقی خیلی خوش ام می آید و فکر می کنم بدون آن نمی توانم زندگی کنم.

* چه نوع موسیقی؟

ـ شما که می دانید: بلوز، جاز، کانتری.

* تفریحات دیگرت چیه؟

- (با خنده) شما کنار رودخانه نشستن را به من یاد دادی. از این کار هم خیلی خوش ام می آید. به شرطی که به موسیقی گوش کنم.

* (با خنده) یادت هست یک بار (البته با سختی) نظرم را راجع به دوست پسر پرسیدی که من از خوشحالی فریاد زدم؟

- (خنده ممتد) بله، یادم هست. اتفاقاً برخورد شما خیلی به من کمک کرد و خجالت ام را ریخت.

* ترس یا خجالت؟

- (مکث)... هر دوتایش.

* (با خنده) باز هم به این موضوع [داشتن دوست پسر] فکر کردی؟

- (با خنده) نه!

* واقعاً؟!

- (با خنده) چند باری فکر کردم.

* (با خنده) خب؟

ـ (توأم با خنده) فکر کردم دیگر آقا مجید!

* دیگر به چه چیزهای قشنگی فکر کردی؟

- تصمیم گرفتم به مسافرت بروم. روی مسافرت کردن خیلی فکر کردم.

* (با خنده) اگر مایلی بگو کجا؟

- هند، آمریکای لاتین. به نیوزیلند هم فکر کردم.

* چه عالی! من هیچکدام از این کشورها را ندیده ام. وقتی رفتی، دوربین با خودت ببر و اگر خواستی عکس هایت را به من نشان بده.

- (با خنده) باشد.

* ( با خنده) الان بزرگترین آرزویت چیه؟

- (خنده ممتد) آرزو؟ نمی دانم... خیلی آرزوها دارم.

* مثلاً؟

- مثلاً حالم بهتر شود و مثل آدمهای دیگر باشم. همین!

* (با خنده) لطفاً بدقلقی نکن. حالا که تا اینجا آمدیم، ایستگاه آخر را هم با هم برویم. واقعاً بزرگترین آرزوی تو، همین الان، همین امروز چیه؟

- (خنده ممتد و طولانی)... چه بگویم (مکث)... دوست پسر[...] راستش نمی دانم الان چه آرزویی دارم (خنده ممتد و طولانی)...

* آه، واقعاً فکر می کنم که تو زیباترین و پراحساس ترین زن جوانی هستی که در عمرم دیده ام. من حتم دارم دوست پسر تو باید آدم بسیار خوش شانس و خوشبختی باشد. این را از صمیم قلب می گویم.

* (با خنده) مرسی!

*  از این که در این گفتگو من و دیگران را امین دانستی و احساس ات را با ما تقسیم کردی، بی نهایت از تو سپاسگزارم و تو را به همه ی خوبی های دنیا می سپارم.

- من ام که باید برای همه چیز از شما تشکر کنم. شما [...] .

 

*    *    *

تاریخ انتشار: ۲۸ دسامبر ۲۰۰۹

* بخش های کوچکی از این گفتگو حذف یا خلاصه شده است.

 

منبع: www.goftogoo.net

در آرشيو سايت «گفت‌وگو»:
مطالب ديگر از مجید خوشدل:


goftogoo@hotmail.co.uk


تازه‌ترين مطالب