INTERVIEW

Majid Khoshdel

مجيدخوشدل

سه شنبه ۱۶ شهريور ۱۳۸۹ -  ۷ سپتامبر ۲۰۱۰   

مرغ سحر ناله سر کن
«گفتگو با سحر»
مجید خوشدل

... پس کی پرستوهای مهاجر در خانه‌ای امن، رنج سفر را از تن به در می‌کنند و آرام می‌گیرند. کجاست آن خانۀ امن؟

وقتی به تماشایشان می‌نشینم، در غریبانه غروب شب‌های تبعیدشان، نه صلابت پروازشان را می‌بینم و نه ره توشۀ در نوردیدن‌های دشت و کویرشان به چشم می‌آید. تنها بال‌های شکسته‌ای‌ست که حسرت خندۀ پرنده را تداعی می‌کند.

 

با عزیزی دیگر ـ در خانۀ امن ـ به گفت‌وگو می‌نشینم. سه ملاقات با «سحر» داشتم؛ اولی، او بی‌مهابا می‌پرسد و من پاسخ می‌دهم (قبول کرده بودم آخر). در دیدار دوم گفت‌وگویی صمیمی با هم داشتیم. و در این آخرین تماس «سحر» می‌پذیرد تا گفت‌وگویمان ضبط شده باشد.

 

این نازنینان را باید دریافت، قربانیان نظام زن ستیز و شادی گریز «اسلامی»‌اند اینان. «سحر» و خواهر خوانده‌هایش، سالهاست که از رنج بی‌حقوقی در تبعیدگاه‌های «مردانه» ایرانی، در تبعید مضاعف روزگار می‌گذرانند. محیط‌های اجتماعی موج سوم پناهجویان ایرانی مورد نظر است. تشکل‌های زنان ایرانی باید به خود آیند...

*         *         *

 

* کمی از خودت برام بگو.

- اسمم «سحر»ه، سه سال و نیمه که تو خارج‌ام، تقریباً چهار سال می‌شه.

* از گذشته‌ت برام بگو، از زندگیت در ایران.

- تو شهر ری زندگی می‌کردم و همون جا بزرگ شدم. سه تا برادر داشتم که یکی از دیگری ظالم‌تر و [...] بودن، درست عین بابام. مادرم بدبخت‌ترین آدم روی زمین بود و عین نوکرا [کلفت‌ها] از صبح تا شب کار می‌کرد و فحش می‌خورد.

* و تو تنها دختر خانه بودی؟

- آره دیگه.

* و حتماً فشار زیادی روت بود؟

- فشار زیاد؟ شما معنی فشار را می دونی چیه؟ اصلاً نمی‌گذاشتن آب خوش از گلوم پایین بره، همه می‌آمدن خستگی‌شون را رو تن من در می‌آوردن. مخصوصاً آن نره خر [...] که از بچگی به من ورمی‌رفت و هر وقت حرف می‌زدم، تهدیدم می‌کرد که منو می‌کُشه و سم تو غذام می‌ریزه. 

* از کی حرف می‌زنی؟

- آن برادر [...] که آب کمرش را تو لنگم خالی میکرد و من باید خفه خون می‌گرفتم و دم نمی‌زدم (مکث) آن پس فطرت زندگیم را به باد داد و هر چی می‌کشم از دست اونه.

* کسی از این موضوع خبر داشت؟ مثلاً مادرت، به او چیزی نگفتی؟

- اگه می‌فهمید، دق می‌کرد و می‌مرد. تنها دل خوشی مادرم این بود که منو عروس کنه و از آن خونه نجات بده... اگه می‌گفتم دق می‌کرد (مکث)... (سرش را پایین می‌اندازد، طوری که صورتش دیده نشود موهای بلندش تمام صورتش را می‌پوشاند).

* تا چند کلاس درس خوندی؟

- تا دهم خوندم و بعدش نگذاشتن برم. بابام می‌گفت اگه مدرسه بری خراب می‌شی. آن سه تا نره خر هم تأیید می‌کردن. یکی نبود بهشون بگه که خراب خونۀ واقعی همین خراب شدس..

* دوست پسر چی؟ هیچ وقت به کسی علاقمند شدی؟

- (صورتش باز می‌شود و با اشتیاق صحبت می‌کند) آره، با [...] بودم و همدیگرو خیلی دوست داشتیم، منو تو راه مدرسه دیده بود و دنبالم آمده بود (مکث)... تا یک سال هیچکس نمی‌دونست تا اینکه اون پس فطرت ما رو تو خیابون دید و آمد جلو، آمد چیزی بگه و خط و نشون بکشه، وقتی چشمش به [...] افتاد، پس رفت و عقب کشید... 

* چرا؟

- اون ورزشکار بود و کشتی می‌گرفت، آدم قوی‌ای بود دیگه.

* لطفاً ادامه بده.

- اگه بدونین آن روز با چه ترس و لرزی رفتم خونه. سر راه نذر کردم اگه به خوبی و خوشی بگذره، یه سفر برم مشهد. امّا پامو که تو خونه گذاشتم، چنان مشتی به صورتم زد که از حال رفتم. از دماغ و دهنم مثل فواره خون می‌زد بیرون.

* دیگرون دخالت نکردن؟

- مادرم که مثل همیشه خودخوری می‌کرد و آه می‌کشید. بابام هم که اومد، پی اونو گرفت و گفت حقش بوده.

* هیچ وقت فکر کردی که چطور می‌تونی از آن وضعیت خلاص بشی؟

- آره بابا، همون شب گفتم به [...] بیا با هم فرار کنیم و بریم مشهد. ده بار دیگه همین فکر و کردم...

* هیچ وقت فکرت را با او درمیان گذاشتی؟

- فرار رو؟

* نه فقط فرار، احساست را بهش بگی، بهش بگی دوسش داری و ازش بخوای باهات ازدواج کنه.

- آره، یه شب که خونش بودم، منو بغل کرد و بهم گفت که خیلی دوسم داره و می‌خواد با من زندگی کنه. من از خوشحالی داشتم پر در می‌آوردم. امّا بهش گفتم باید چیز مهمی را بهت بگم ـ آخه اون می‌گفتش ما نباید چیزی را از هم قایم کنیم ـ بالاخره ماجرای [...] را بهش گفتم، تازه اگه نمی‌‌گفتم که بالاخره شب عروسی می‌فهمید. اونم شروع کرد به لرزیدن و بد و بی‌راه گفتن. فحش می‌داد و می‌خواست بره اون [...] را بکشه. که من به پاش افتادم و التماسش کردم، گفتم اگه این کار و بکنی، منو بدنام می‌کنی. اگه منو دوست داری، بگذر و فراموشش کن. 

* فکر نمی‌کنی بالاخره یکی باید از موضوع خبردار می‌شد؟

- مثلاً کی؟

* (چند لحظه‌ای فکر می‌کنم) راستش نمی‌دونم.

- آن کسی که منو دوست داشت و منم دوسش داشتم، وقتی فهمید، گذاشت و رفت. دیگه کی مونده که بخوام براش حرف بزنم، واسش درد دل کنم.

* پس اونم رفت و تو تنهای تنها شدی؟

- آره دیگه، اَزَم سرد شده بود و بهم توجه نمی‌کرد. یکی دوبار به پاش افتادم و التماسش کردم، امّا نتیجه نداد، اون عوض شده بود.

* بالاخره چی شد؟

- آخرین باری که دیدمش و جواب سربالا شنیدم، تصمیم گرفتم از خونه فرار کنم. همون شب یه چاقو برداشتم و زیر متکام گذاشتم تا شب برم سراغ اون [...] امّا پشیمون شدم و تصمیم گرفتم از خونه فرار کنم.

* فرار کردی؟

- آره دیگه، ساکم را بستم و از خونه زدم بیرون.

* کجا رفتی؟

- رفتم مشهد.

* چرا مشهد، آنجا آشنا داشتی؟

- آره، فامیل داشتیم آنجا، امّا پیش آنها نرفتم که.

* پس کجا رفتی؟

- چند روز توی یکی از مسافرخونه‌های اطراف حرم بودم و از همون جا یاد گرفتم که چه جوری می‌شه صیغه شد...

* ببینم! می‌گن به زن تنها اطاق اجاره نمی‌دن که.

- اینها همش حرفه، اصلاً جاهایی هست که فقط زنهای تنها زندگی می‌کنن.

* گفتی فهمیدی که چه طوری می‌شه صیغه شد؟

- آره دیگه، زن تنها تو مسافرخونه باشه، هزار تا چشم دنبالشه. اصلاً میان بهت می‌گن که می‌خوای صیغه بشی یا نه.

* به همین سادگی؟

- آره دیگه، پس چی؟

* مگه برای صیغه شدن نباید «عده» نگه داشت و از این چرت و پرت‌ها؟

- (پوزخند) این حرفها واسۀ لای کتابه، چه عده‌ای؟ هیچکس به این چیزا کاری نداره که. هر کی می‌خواد دو ساعت با یکی بخوابه و بره پی کارش.

* یعنی همون تن فروشی، منتها با کلاه شرعی؟

- آره دیگه، صد برابر بدتر.

* تا چه مدت در مشهد بودی؟

- نزدیک نه ماه بودم. تا اینکه دایی‌ام را نزدیک حرم دیدم و اون منو با اصرار برد خونش. شب را نگه‌ام داشتن، بعد فهمیدم تلفنی به مادرم خبر دادن که من آنجام. منم کلۀ سحر از خونۀ آنها فرار کردم و... 

* گفتی اطراف حرم دایی‌ت را دیدی. چرا حرم؟

- هر کی بخواد صیغه بشه یا صیغه بکنه می‌ره آنجا. امّا اگر نخوای دست بگیرین، من هفته‌ای یکبار می‌رفتم تا دلم را خالی کنم. می‌شستم و ساعتها گریه می‌کردم. بعضی وقتها آنقدر گریه می‌کردم که بی‌هوش می‌شدم و از حال می‌رفتم. سبک می‌شدم دیگه (قطره‌ای اشک از چشمان «سحر» به روی میز می‌افتد و او خودش را جمع می‌کند. ناخودآگاه دستانم می‌رود تا او را در آغوش بگیرد و رفیقانه، پیشانی‌اش را بوسه باران کنم. امّا «عقل» ناجوانمردانه هی می‌زند و دستانم را خیره‌ سرانه به عقب می‌کشد. لحظه‌ای سکوتی سرد حاکم می‌شود).

* بعد از مشهد کجا رفتی؟

- برگشتم تهران. چند روزی توی یکی از پارکها موندم و با یه تعدادی آشنا شدم. بعدش هم «کار» کردن را شروع کردم.

* که این بار دیگه صیغه نبود؟

- قبلاًش هم نبود.

* می‌تونم سوالهای خصوصی‌تری ازت بپرسم؟

- مثلاً چی؟

* از تجربه‌های شخصی‌ت در «کار» می‌خوام بدونم، مثلاً آیا هیچوقت بهت تجاوز شد؟

- (مکث طولانی، انگار انتظار چنین سوالی را نداشته) آره، زیاد (سرش را تکان می‌دهد و مکث می‌کند).

* می‌خوای راجع بهش بیشتر بگی؟

- نه نمی‌خوام.

* آیا از «کاندوم» استفاده می‌کردی؟

- همیشه که نه، بستگی داشت. بعضی‌ها نمی‌خواستن، یعنی بیشتری‌ها نمی‌خواستن از کاپوت استفاده کنن، بعضی‌ها پول بیشتری می‌دادن واسه‌ش.

* فکر نمی‌کردی ممکنه مریض بشی، ایدز بگیری؟

- آن وقتها اصلاً فکر نمی‌کردم، به هیچی فکر نمی‌کردم... تازه گیریم که فکر می‌کردم، مگه راهی داشتم.

* تو این مدت مواد مخدر هم می‌کشیدی؟

- ببینید! کسی که تنش را در اختیار آدمها می‌گذاره، به قول شما «خودش را می‌فروشه» نمی‌تونه نکشه، غیرممکنه اصلاً. یه جوری باید آروم بگیره.

* از کی شروع کردی؟

- از همون چند روزی که تو پارک بودم.

* چی مصرف می‌کردی؟

- همه چیز، هر چیزی که فکرش را بکنین.

* چطور شد به فکر خارج آمدن افتادی؟

- یکی بود که می‌گفتن شش ماه تو خارج زندگی می‌کنه و شش ماه تو ایران. راستش را بخوای آدم بدی نبود و هیچوقت دبه در نمی‌آورد. یه روز بهش گفتم: اگه بخوام برم خارج چکار باید بکنم؟ که اونم راههایی نشونم داد و منم بالاخره امدم دیگه.

* وقتی رسیدی چه کار کردی، تقاضای پناهندگی دادی؟

- آره دیگه، تقاضا دادم بعدش هم قبول شدم (با طعنه) شدم پنا... هنده!  

* از اینجا برام بگو. از محیطی که درش زندگی می‌کردی.

- اول‌ها روی خارج کشور جور دیگه‌ای فکر می‌کردم، روی آدمهاش حساب می‌کردم. امّا بعد دیدم اینجا هم مثل آنجاست، شاید بدتر از آنجا...

* این‌طورها که تو فکر می‌کنی نیست. شاید محیطی که تو در آن بودی، این باور را به تو داده، محیط‌هایی که من بهشون می‌گم «ایرانستان» جایی که از خارج کشور فقط ادا و اصول‌هاش را یاد گرفتن، با محیط غیرایرانی هیچ وقت ارتباط نمی‌گیرن و شاید بشه گفت جایی هست صد برابر بدتر از محیط ایران، آن هم برای زنها.

- من نمی‌دونم، شاید شما راست بگی. من که محیط دیگه‌ای را تجربه نکردم. امّا با این حرفتون موافقم که می‌گین زنها بی‌حق و حقوق‌اند در آن جمع‌ها.

* می‌شه این قسمت آخر را برام بیشتر باز کنی؟ یعنی از تجربۀ خودت بگی.

- اول‌ها فکر می‌کردم یک جوری تحویلم می‌گیرن. حس خوبی داشتم از این بابت. امّا الان که فکرش را می‌کنم، می‌بینم اگر حال نمی‌دادیم... ببینید، به خدا وقت‌هایی که «پریود» بودم آرزو می‌کردم یکی بیاد و حالم را بگیره و... 

* حالت را بپرسه یا حالت را بگیره؟

- نه بابا، حالم را بگیره، بیاد طرفم و بدونه که هستم، تا اینکه تنهایی یه گوشه بشینم و تنهایی بکشم تا بی‌هوش بشم. 

* اینجا هم [خارج کشور] «کار» می‌کردی؟

- خب آره دیگه.

* می‌خوای در موردش حرف بزنی؟

- اول‌ها در خونه‌ای بودم که خیلی‌ها آنجا زندگی می‌کردن، بیست تایی می‌شدیم. البته ده ـ دوازده تا ثابت بودند و بقیه شب به شب می‌آمدند. بساط را جور می‌کردن و همه استفاده می‌کردن. آن وقتها...

* لطفاً صبر کن. منظورت چیه که عده‌ای ثابت بودند و عده‌ای شب به شب می‌آمدند.

- آنهایی که ثابت بودند از آنهایی که از بیرون می‌آمدند پذیرایی می‌کردند دیگه.

* و به تو پولی پرداخت می‌کردند؟ یعنی آنهایی که ثابت بودند؟

- نه بابا، چه پولی. خورد و خوراک بود و بساطی که پهن می‌کردن. سقفی هم بالای سرمون بود مثلاً.

* غیر تو زنهای دیگه‌ای هم بودن؟

- آره دیگه، بیست نفر آدم که نمی‌تونه فقط با یک زن طرف باشه.

* امیدوارم حتا یک جواب خیلی کوتاه هم که شده به این پرسش بدی: چون کمک می‌کنه به دونستن جمع‌هایی که خیلی «مردانه» اداره می‌شن. امّا سوالم: قاعدتاً باید بعد از بزم‌های شبانه، بعد از نوشیدن و کشیدن. بساط رختخواب برپا باشه. درسته؟

- آره دیگه.

* به کسان دیگه کار ندارم. آیا خود تو این انتخاب را داشتی که اگر نخوای با کسی همبستر نشی؟

- نه بابا، این حرفها نبود که.

* و اگه لازم بود با بیشتر از یک نفر همبستر می‌شدی؟

- آن وقت‌هایی که یادم مونده، همیشه بیشتر از یک نفر بود.

* از کاندوم استفاده می‌کردی؟

- (با پوزخند) نه بابا، کاندوم چیه. اگه کسی می‌گفت بهش می‌خندیدن.

* هیچوقت پیش آمد که صبح بلند بشی و از دیدن سر و وضع خودت، حس بدی داشته باشی؟ 

- (مکثی طولانی، بیش از یک دقیقه از نوار خالی‌ست. «سحر» فقط به زیرسیگاری روبرویش خیره شده، بی‌آنکه کلامی بر زبان آورد. سکوت طولانی را با پرسشی می‌شکنم):

* کی فهمیدی HIV مثبت هستی؟

- (آه می‌کشد) هفت ـ هشت ماه قبل. همش خسته می‌شدم و تمام تنم درد می‌کرد، حوصله‌ام کم شده بود. همش دلم می‌خواست یه گوشه بخوابم. آنها می‌گفتن مال مشروب و مواد مخدره. تا اینکه تو یکی از مهمونی‌ها، یکی را دیدم که آدم خیلی خوبی بود، خیلی با حال بود اصلاً به آن جمع نمی‌خورد، چون نه مشروب می‌خورد و نه چیزی می‌کشید. به ماها هم دست نمی‌زد. فکر کنم مسلمون بود، خودش که چیزی نگفت. خلاصه اون منو برد بیمارستان و آزمایش خون گرفتن و بعد گفتن که HIV مثبته.

* آنها بهت دارو دادن؟

- آره، چند جور دارو دادن که واقعاً معجزه کرد، از همون هفتۀ اول خیلی بهتر شدم. کلاس هم بردن و آموزشم دادن که چکار باید بکنم، چطور سکس داشته باشم که به مردم منتقل نکنم.

* الان چطوری؟ وضعیت روحی و جسمی‌ت چطوره؟

- از نظر روحی که داغونم. از وقتی فهمیدن مریض شدم هیچکس دیگه به سراغم نیامده...

* این که بد نیست، اصلاً توفیق اجباریه! نیامدن به درک نیامدن.

- آره [...] (فردی که به او کمک کرده) هم همین را می‌گه. از نظر جسمی هم گاهی خوبم، گاهی بد. بعضی وقتها بدنم گَُر می‌گیره و توی آتیش می‌سوزم. به هرحال همینه دیگه، بدبختیه...

* الان چه کار می‌کنی؟

- یه مدته کلاس زبان می‌رم، دو روز در هفته بیشتر نیست، امّا من خوشم میاد و یاد مدرسه رفتنم تو ایران می‌افتم.

* از این سوالهای کلیشه‌ای خوشم نمیاد که مثلاً چه نقشه‌ای برای آینده کشیدی. امّا می‌خوام حس‌ات را بدونم از اینکه دوباره پشت میز نشستی، از اینکه کاری را با میل خودت می‌کنی، از اینکه...

- چه سوال خوبی کردی؛ تو این مدت با اینکه از خیلی چیزها دلخورم، از خیلی‌ها بدم آمده، امّا حس خوبی از خودم دارم، مخصوصاً وقتی مدرسه می‌رم فکر می‌کنم همون دختر پونزده ساله سابق شدم، بخدا دو سه بار رفتم تو رویا.

* «سحر» جان، چقدر خوشحالم این چند باری که با تو ملاقات کردم، از ته دل می‌گم...

- منم همین‌طور، ای کاش شما را دو سه سال قبل می‌دیدم.

* (با خنده) لطف تو هست و از این خبرها هم نیست. همه‌مون آدمیم و اشتباه هم زیاد کردیم. حداقل تو این شهامت را داشتی که بنشینی و از خودت حرف بزنی. ممنونم که به من اعتماد کردی.

- مرسی!

هشتم ژانویه 2006

 

*          *          *

بخش‌هایی از این گفتگو (پرسش و پاسخ‌ها و اظهار نظرهای «سحر») حذف یا کوتاه شده است.
منبع: www.goftogoo.net

در آرشيو سايت «گفت‌وگو»:
مطالب ديگر از مجید خوشدل:


goftogoo@hotmail.co.uk


تازه‌ترين مطالب