INTERVIEW

Majid Khoshdel

مجيدخوشدل

جمعه ۱۲ شهريور ۱۳۸۹ -  ۳ سپتامبر ۲۰۱۰   

جنده، جاکش... ج. اسلامی
گفتگویی که نباید منتشر شود
مجید خوشدل
 

گفتگویی انجام می‌شود، امّا اجازه‌ی انتشار آن را از مصاحبه شونده سلب می‌کنند. به زبان ساده او را تهدید می‌کنند، آن هم در قلب اروپا. فشرده‌ای از مصاحبه را خواهم نوشت، و سپس توضیح می‌دهم که چرا انتشار یک گفتگو در جامعه‌ی ایرانی خارج کشور می‌تواند عواقب خطرناکی برای مصاحبه شونده داشته باشد.

مصاحبه، با آن‌که به واکاوی تجربه‌های دردناک زنی تن فروش در جامعه‌ی ایرانی مقیم لندن اختصاص دارد، امّا ابعاد آن مرکز ثقل گفتگو را به پدیده و «حرفه»ی دیگری انتقال می‌دهد: حرفه‌ی جاکشی، آن هم در مصداق ایرانی‌اش.

آشنایی‌‌ام با دو حرفه تن‌فروشی و جاکشی نزدیک به سه دهه می‌رسد:

اولین روزی که پایم به محله‌ی جمشید و خیابان راه‌پیما رسید، نزدیک بود از وحشت غالب تهی کنم. «شهرنو» و کلونی اطراف آن، با ساختار اجتماعی متفاوت‌اش جایی نبود که یک جوانک بی‌تجربه در آن احساس امنیّت کند. در آن روزها سه پدیده متفاوت اضلاع مثلث صنعت سکس را تشکیل می‌دادند:

پدیده تلکه‌گیرها و پاشنه خواب‌هایی که اگر حمایت شهربانی و سپس کمیته‌ی انقلاب مستقر در محله را با خود نمی‌داشتند، شبانه کاردی و ساطوری می‌شدند و پرونده‌شان برای همیشه بسته می‌شد؛ پدیده‌ی جاکش‌های خرد و کلان که فرودست‌ها اغلب‌شان در دوران بازنشستگی با درصدی از  ژتون‌های دریافتی، مخارج شیره و تریاک‌شان را تأمین می‌کردند؛ و پااندازان فرادست که معمولاً حوزه‌ی فعالیت‌شان از «شکوفه‌ نو» شروع می‌شد و سپس به بالا بالاهای شهر می‌رسید.

 

دنیای دیگر، دنیای زنان تن‌فروش «قلعه» بود که هر کدام می‌بایستی به تناوب بیست و یک روز از ماه را از قرار روزی سی تا چهل ژتون تحویل جاکش‌های فرودست دهند و سهم بیست تا سی درصدی خود را دریافت نمایند.

دنیایی که من درگیر آن بودم، دنیای فرزندان اغلب ناخواسته، و یا فرزندخوانده‌هایی بود که عموماً تا سن بلوغ به نان‌خورهای اضافه تشبیه می‌شدند. تنها پرده‌ای نازک زندگی این جوانان را از محل کار «مادران» و «پدران»شان جدا می‌ساخت. این جامعه‌ی جوان در کنار درس و تحصیل (آنهایی که درس می‌خواندند) با کار در قهوه‌خانه‌ها، جا به جا کردن «جنس» از این خانه به خانه‌ای دیگر، ردیف کردن صندلی‌ فاحشه‌خانه‌ها و کارهایی از این دست سهم خود را در چرخه‌ی تولید ادا می‌کردند، با این حال همیشه نان‌خور اضافه محسوب می‌شدند. زندگی با جوانانی با میانگین سنی 12 تا 16 سال در نزدیک‌ترین مدرسه در محله‌ی شهرنو، جهانی بود که عاشقانه دوست‌اش داشتم، تا سال 63، و داستان «پاکسازی» شدن و اخراجم از آموزش و پرورش، که حکایت آن به کار این نوشته نمی‌آید.  

*       *       *

 

به تجربه می‌گویم که اغلب زنان و دختران شهرستانی با وعده خدمتکاری در منزل دکتر و مهندس و تیمسار پای‌شان به شهرنو کشیده می‌شد. وظیفه‌ی «بی‌عصمت» کردن اغلب دختران باکره در حوزه‌ی فعالیت جاکش‌های فرادست بود. آنان این دختران جوان را برای چند روز به از ما بهتران بالا شهرنشین تحویل می‌دادند، تا حداقل برای چند روز به وعده‌ی خود عمل کرده باشند. گاهی این وظیفه را گنده‌لات‌های محل به عهده می‌گرفتند. با این حال اغلب نسق‌گیرها و پاشنه‌خواب‌های منطقه در فرهنگ عوام لوطی مسلک به شمار می‌رفتند. شاید باورش سخت باشد، امّا صد متر بالاتر از خیابان جمشید، و ده متر آن سوی چهارراه نوروزی، که دنیای کاملاً متفاوتی در جریان بود، این جماعت حافظان مال و ناموس مردم محله به حساب می‌آمدند. تنها یکی دو درصد از جاهل‌های منطقه بودند که به خواهران و مادران خود رحم نمی‌کردند، و اگر پا می‌داد، از آنها هم کار می‌کشیدند. ماشاالله قصاب یکی از این حرام لقمه‌ها بود که در پلیدی و چشم ناپاکی شهره‌ی آفاق بود. او تا پیش از انقلاب جرأت ابراز وجود در محله‌ی گمرک و میدان قزوین را نداشت. امپراطوری او با «اسلامی» شدن انقلاب ساخته و پرداخته شد. دزد ناموس و تلکه‌‌گیر (سابق) بعد از انقلاب ریش گذاشت، مسئولیت کمیته‌ی محله را به عهده گرفت، و هرازگاه با شلوار کوماندویی گِتر شده در خیابان راه‌پیما جولان می‌داد و به محافظان ژـ3 به دست خود می‌بالید. او عامل دستگیری و اعدام عزیزان بی‌شماری در محله‌ی گمرک، سه راه‌ آذری و خیابان امیریه تهران بوده است.

ماشاالله قصاب اولین جاکش نظام نوپای اسلامی بود. او با تأسی از فرهنگ تقیّه، نه تنها فرهنگ لوطی‌گری و جوانمردی این قشر را به زباله‌دان تاریخ ریخت، بلکه در کوتاه زمانی با پشتوانه‌ی نظام ارزشی جامعه‌ی جدید صدها نمونه از خود را بازتولید نمود... در هشت ـ ده سال گذشته دهها ماشاالله قصاب را در خارج کشور دیده‌ام و هر بار از درد به خود پیچیده‌ام.

*       *       *

 

برای آشنا شدن با حرفه‌ی جاکش «اسلامی» و فرهنگ حاکم بر آن می‌بایستی نگاهی کوتاه و گذرا به یک واحد از مثلث جنده، جاکش و تلکه‌گیر در پیش از انقلاب داشته باشیم و روابط درونی آنها را مورد توجه قرار دهیم.

فاحشه‌خانه‌ها دوازده ماه از سال دایر بودند، به جز تعدادی از روزهای وفات امامان شیعه. این تعطیلی ربطی به حکم حکومتی نداشت و از اعتقاد قلبی آنان ناشی می‌شد. چند روز از سال تن‌فروش و جاکش و تلکه‌گیر سیاه پوشیده و به سوگواری می‌نشستند. در این ایام مشروبات الکلی نوشیده نمی‌شد و کار و کاسبی به کلی تخته می‌شد.

جاکش، تلکه‌گیر و ماما به فاحشه‌ها به صورت کالایی دراز مدت نگاه می‌کردند. مثلاً به تن‌فروش جوان هرگز اجازه‌ی کشیدن تریاک یا انداختن «حَب» داده نمی‌شد. و یا در هفته، حداقل چند آخر شب بساط رقص و عرق‌خوری برپا می‌شد، و به ندرت پیش می‌آمد که زن تن‌فروش جوان مورد آزار و اذیت جسمی یا جنسی گنده لات‌ها قرار گیرد. مشتری‌ها که جای خود را داشتند.

با این‌که صفحه‌ی اول سرگذشت اغلب زنان تن فروش قلعه، تکرار داستان غم‌انگیزی بود، امّا در واحدی که آنان مشغول به کار بودند، نسبت به مردان موجودی دست دوم به شمار نمی‌رفتند. دلیل این مدعا قدرت به مراتب بیشتر ماماها نسبت به مردان جاکش بود. ماماها مرکز ثقل واحدهای فاحشه‌خانه‌ها به حساب می‌آمدند.

امّا پس از انقلاب ورق برگشت و پیش از همه ماماها قربانی نظام نوین اسلامی شدند. وقتی امت همیشه در صحنه الله‌ اکبر گویان شهرنو را بر سر صاحبان‌اش خراب کردند، دختران و زنان جوان را در معیت ماشاالله قصاب‌ها به «مراکز کارآموزی» و «خانه‌های عفاف» منتقل کردند تا از آنجا آنان را به عقد برادران پاسدار درآورند. سوگلی‌ها نصیب برادران جاکش (سابق) شدند و زنان پیرو از کار افتاده به امان خدا رها شدند.

تا سال 63 که من در محله حضور داشتم، می‌دیدم و می‌شنیدم که دسته ـ دسته زنان جوانی که به عقد برادران حزب‌اللهی درآمده بودند، با صورت و بینی شکسته، و اندامی کبود به جای قبلی خود باز می‌گشتند. با این حال از سال 59 بود که کار تن‌فروشی دوباره به محله‌ی جمشید و خیابان راه‌پیما بازگشت، منتهی این بار در مصداق «اسلامی»اش: جاکش‌ها ریش می‌گذاشتند و تسبیح می‌چرخاندند و سهم امام را به کمیته‌ی محل پرداخت می‌کردند، زنان تن‌فروش در همخوابگی‌ها مورد آزار و اذیت جسمی واقع می‌شدند و هرازگاه مجبور بودند با برادران کمیته‌ی محل «تسویه حساب» کنند... و خلاصه از این سال بود که پسوند «اسلامی» و فرهنگ حاکم بر آن بر پیشانی این «قدیمی‌ترین حرفه‌ی جهان» در ایران اسلامی  نشست.

 

امّا قدیمی‌ترین حرفه‌ی جهان

وقتی باورهای سیاسی (آن هم نه از طریق مطالعات مستقیم) به جای واقعیت‌های اجتماعی بنشیند، همه چیز ساده و پیش پا افتاده می‌شود. و وقتی همه چیز ساده و پیش پا افتاده شد، دیگر همه می‌توانند راجع به هر چیز اظهار نظر کنند، بنویسند، و سپس چنان بر «باور»های خویش پافشاری نمایند که راه هرنوع اندیشه و تعقل را نسبت به آن مقوله‌ی مشخص مسدود نمایند. این عادت فرهنگی (الیت و غیرالیت هم ندارد) درصد سال گذشته ریشه‌ی فرهنگ و اندیشه‌ی انتقادی را در کشور ما خشک کرده است.

 

در یک سال و نیم گذشته یک رساله و دو مقاله‌ی بلند راجع به پدیده‌ی تن‌فروشی برای نظرخواهی به دستم رسیده است. گل بود و به سبزه نیز آراسته شد. همین ماه گذشته دوست دیگری اطلاع می‌دهد که می‌خواهد تن‌فروشی در جامعه‌ی ایرانی را بر صحنه‌ی تئاتر ظاهر کند.

این دوستان هر کدام با بیش از بیست سال اقامت در غرب هنوز به این صرافت نیفتاده‌اند که پیش از تلاش اجتماعی‌شان، حتا برای خالی نبودن عریضه می‌بایستی نیم ساعتی پای صحبت زنی تن‌فروش ـ ایرانی‌اش پیش‌کش ـ بنشینند و صرفاً شنونده باشند. امّا چه باک، سر اینترنت سلامت باد!

 

«درآمد سالانه‌ی صنعت سکس رقمی معادل 45 میلیارد دلار در سال را نشان می‌دهد... ارزش اقتصادی این حرفه در دنیای اینترنت 2 تا 5/2 میلیارد دلار در سال است... بازی‌های ویدئویی سکسی رقم 10 میلیارد دلار در سال را به خود اختصاص داده است... اولین عکس‌های پورنو به اواخر قرن نوزده، و اولین‌ فیلم‌های صامت پورنوگرافی در آغاز قرن بیستم میلادی ساخته شده است»

و در سایتی دیگر:

«... گسترش روز افزون صنعت سکس، شکل‌های متفاوت عرضه و ارضاء جنسی رابطه‌ی مستقیمی با فاکتور مصرف دارد»،

بنابراین:

«تن فروشی قدیمی‌ترین حرفه‌ی جهان محسوب می‌شود»!

آیا واقعاً تن‌فروشی «حرفه»ای مثل حرفه‌های دیگر است؟ آیا اشکال استثمار در این حرفه و عوارض جسمی، روانی آن بر زنان (یا مردان) تن‌فروش قابل مقایسه با مشاغل دیگر است؟ آیا شاغلین در این حرفه از «حق انتخاب» نسبت به حِرَف دیگر برخوردارند؟ اصولاً آیا پدیده‌ی تن‌فروشی تعریف و ماهیتی جهان مشمول دارد؟ از آنجا که درجه‌ی استثمار نیروی کار رابطه‌ی مستقیمی با مبارزات مردم و دستاوردهای اجتماعی آنان دارد، آیا یک زن تن‌فروش در کشورهای رومانی، بلغارستان، ایران و... از همان حقوق فردی و اجتماعی برخوردار است که زنان تن‌فروش در کشورهای آلمان، فرانسه، سوئد، انگلستان...

و بالاخره، اگر هنوز مرغ ما یک پا دارد و تن فروشی حرفه‌ای همانند حرفه‌های دیگر است، آیا جاکش‌ها و اعضای شبکه‌های مافیایی صنعت سکس به «شغل آزاد» اشتغال دارند؟

استنتاج و درگیر شدن ذهنی با این پرسش‌ها به عهده‌ی خوانندگان این نوشته است.

  *       *       *

 

گفتگو

بهار سال گذشته با تعدادی پناهجوی ایرانی آشنا می‌شوم. ارتباط با دو تن از آنها ادامه پیدا می‌کند. یکی، زن جوانی‌ست که یک سال و نیم گذشته را در انگلستان به‌طور «غیرقانونی» زندگی کرده است. سه ـ چهار ماه طول می‌کشد تا در یکی از تماس‌های تلفنی بگوید که از راه تن‌فروشی امرار معاش می‌کند. این موضوع را پیش از آشنا شدن با او می‌دانستم.

وقتی در یکی از ملاقات‌های حضوری می‌گوید که از کارش متنفر است و از روی جبر به آن روی آورده، با کمک دوستان و تلاش خود وی کاری برایش فراهم می‌شود، و محیط جدیدی که در آن احساس امنیت کند. با این حال تا ماهها بعد او را به حال خود نمی‌گذارند و مدام مزاحم‌اش می‌شوند. اولین مشتری این زن جوان، که بعداً جاکش او می‌شود، کارگردانی اغلب آزار و اذیت‌ها را به عهده دارد. تا این‌که در اواخر پائیز گذشته در تماس تلفنی می‌گوید که بالاخره از شرشان خلاص شده است. پس از آن چند باری دیگر زنگ می‌زند و از زندگی جدیداش اظهار رضایت نسبی می‌کند. پائیز که می‌رود و زمستان می‌آید، تماس او قطع می‌شود و من که تا آن موقع از راه دور در جریان کار او بودم، نفس راحتی می‌کشم.

تا این‌که اواسط اوت امسال پیام تلفنی از او دریافت می‌کنم، که قرار ملاقات می‌خواهد. برای غروب 24 اوت در یک مکان عمومی قرار ملاقات می‌گذاریم. می‌گوید: ضبط ‌صوت را هم با خودتان بیاورید. این پیشنهاد که با خواهش و تحکم همراه است، به من دلشوره می‌دهد.

در روز ملاقات زنی را در مقابلم می‌بینم، که انگار او را تا به حال ندیده‌ام. ژولیده و به هم ریخته است، و با رنگ و رویی پریده مدام به سیگار پک می‌زند و به اعماق خیره می‌شود. آرام کنارش می‌نشینم و منتظر می‌مانم. ربع ساعتی بعد می‌گوید: بنویسید! حالا تغییر عقیده داده و نمی‌خواهد صدایش ضبظ شود. در حالی که هنوز گیج هستم و به کاغذهایم ور می‌روم، شروع به گفتن می‌کند. درد دل او که با خشم و نفرت و هق هق و فریاد همراه است، بیش از دو ساعت طول می‌کشد. تازه در این هنگام می‌فهمیم که اطرافیان با تعجب به ما خیره شده‌اند. قبل از رفتن تأکید می‌کند که همه چیز و همه‌ی اسم‌ها را باید بی‌کم و کاست بنویسید. و سپس با گونه‌های برافروخته به راه خود می‌رود و من می‌مانم با آواری که بر سرم خراب شده است.

از فشار عصبی تا دو روز قادر به روبرو شدن با دست نوشته‌هایم نیستم. نوشته‌هایی که سرگذشت 4 سال از زندگی زن جوانی را در خود جای داده است. می‌بینم، گفتگویی در پیش روی دارم، که ممکن است هفته‌ها دست نخورده باقی بماند. چرا که مدتی‌ست توان مواجه شدن با این قبیل گفتگوها از من سلب شده است. در یکی ـ دو سال گذشته مصاحبه‌هایی از این دست برایم بار گرانی را می‌ماند‌، که بر شانه‌ام سنگینی می‌کند. و من نه توان حمل آنها را دارم، و یا اگر بخواهم آنها را برروی زمین بگذارم، باید به استقبال دردی جانکاه بروم.

 

به هر روی، روز چهارم خود را پیدا کرده و به سراغ گفتگو می‌روم. در دومین شبی که با مصاحبه کلنجار می‌روم، پیام تلفنی کوتاهی از او دریافت می‌کنم، که دوباره ملاقات می‌خواهد. ساعت 7 بعد از ظهر فردا او را در همان مکان قبلی ملاقات می‌کنم. این بار هم همان آدم سابق است، منتهی غرور دیدار گذشته را در او نمی‌بینم. اصلاً شکسته‌تر از گذشته می‌نماید. با حالتی توأم با شرم می‌خواهد بخش‌هایی از گفتگو را حذف کنم. نام‌ها و حادثه‌ها از آن جمله‌اند. راستش از پیشنهاد او تا حدی خوشحال می‌شوم و از آن استقبال می‌کنم. پیش‌تر هم راضی نبودم تا آن همه نام و نشان و حادثه با جزئیات کامل در گفتگویمان درج شود. جنبه‌ی حقوقی آن به کنار، آخر در صورت برملا شدن نام‌ها و شخصیت‌ها کدام نهاد و ارگانی از یک پناهجوی مردودی حمایت می‌کند. امّا این او بود که در طول مصاحبه، گاهی با فریاد و تشر و گاهی با خواهش و تمنا می‌خواست که همه چیز باید منتشر شود تا زن دیگری به سرنوشت او دچار نشود.

و حالا تهدیدا‌ش کرده‌اند. به او پیغام داده‌اند که تو را نمی‌کشیم، امّا با صورت و تن‌ات کاری می‌کنیم که مرد هفتاد ساله هم رغبت دیدن‌ات را نداشته باشد.

می‌گوید: اگر خواستید، فقط حادثه را مختصر بنویسید، بدون این‌که نامی از کسی برده شود. بعد از آن نحوه‌ی رفتن به کشور دیگری را از من سؤال می‌کند. امّا چون می‌توانست اطلاعاتم به روز شده نباشد، او را به قدیمی‌ترین نهاد پناهندگی ایرانیان نزد یکی از دوستان ارجاع می‌دهم.

قبل از رفتن (که تا این تاریخ از او بی‌خبرم) این جمله را از زبان او می‌شنوم: جاکش‌های ایرانی این‌طوری انتقام می‌گیرند! در ورای ادای این جمله، زنی را می‌بینم که برای کشتن یا کشته شدن آمادگی صد در صد دارد.

*       *       *

حادثه

او را به همراه دوست‌اش به میهمانی دعوت می‌کنند. قرار شب ماندن در کار نبود. امّا آنها تحت تأثیر مشروب و یا هر چیزی که آنها نمی‌دانند، شب را در آنجا به صبح می‌کنند. حوالی ظهر با سردرد و سرگیجه از خواب بیدار می‌شوند و تازه می‌فهمند ناخواسته شب را در آن خانه خوابیده‌اند. آنها چیزی زیادی از میهمانی به یاد نمی‌آورند.

چند روز بعد فیلم هم خوابه شدن نامتعارف این زن جوان با چند غول‌چماق ایرانی که صورت‌هایشان دیده نمی‌شود، از طریق تلفن‌های دستی دست به دست می‌چرخد... جاکش‌های ایرانی این‌گونه انتقام گرفته‌اند.

*       *       *

تاریخ درج مصاحبه: 2 نوامبر 2007
منبع: www.goftogoo.net

در آرشيو سايت «گفت‌وگو»:
مطالب ديگر از مجید خوشدل:


goftogoo@hotmail.co.uk


تازه‌ترين مطالب